ایران و بابر 1

سلام

دیروز شروع کردم به خوندن ایران و بابر

این یه قسمت ار مقدمه ی کتابه، قشنگ بود گفتم بذارم تو وبلاگم:

آغاز سرگذشت این کتاب در فصل اول که مربوط به تولد بابر می باشد با صحنه ای شروع می شود که صحنه ی متحدالشکل قرن های گذشته، در مورد تولد تمام کسانی است که بضاعت و بخصوص اسم و رسم داشتند و در تواریخ گذشته، این صحنه، در کشورهای ایران تکرار می شد و هربار که یک زن باردار در یک خانواده با اسم و رسم  دچار درد زایمان می گردید، چند مرد مسلح در اطاق مجاور و حتی روی بام خانه جا می گرفتند تا این که مانع از ورود ((آل)) بشوند و آل عفریتی بود که بعد از وضع حمل،  بنابر عقیده ی گذشتگان جگر زن زائو را می خورد و او را به هلاکت می رسانید.

این رسم، تا این دوره هم در بعضی از ولایات ایران باقی بود و خود نویسنده، در کودکی در شهر سنندج، در خانه ای که یک زن باردار در آن در شرف وضع حمل بود، دو مرد مسلح به تفنگ و خنجر را دیدم که می گفتند که از ورود آل به آن خانه جلوگیری می کنند و می دانیم که آل دست های کثیف و ناخن های بلند زن های قابله بود که زن زائو را مبتلا به بیماری تب نفاسی (آل زدگی) می کردند و در مغرب زمین هم مثل کشور های ایران بیماری تب نفاسی را آل زدگی (قرمز زدگی) می خواندند چون رنگ چهره و بدن زائو پس از مبتلا شدن به آن بیماری قرمز می شد و خداوند دکتر ((ایگناز-سمل ویس)) مجارستانی را که در سال 1865 میلادی در سن 47 سالگی زندگی را بدرود گفت، ببخشاید که به علت پیدایش بیماری آل زدگی که دست های کثیف زنان قابله بود پی برد و راه جلوگیری از بیماری را نشان داد و امروز هم اگر یک زن قابله بدون رعایت دستورهای بهداشتی کمک به وضع حمل کند، ممکن است که زائو مبتلا به تب نفاسی (آل زدگی) شود و بانوان این دوره نمی دانند که در گذشته، دست های کثیف زنان قابله چگونه زن های زائو را قتل عام می کرد و بسیاری از بانوان اطلاع ندارند که دکتر سمل ویس مجارستانی که من شرح تحقیق مفصل او را راجع به بیماری آل زدگی سی سال قبل ترجمه کردم و در یکی از مجلات چاپ تهران منتشر شد، چه حق بزرگ بر بانوان جهان دارد و بیماری آل زدگی همواره بعد از وضع حمل، در حالی که مادر و نوزاد سالم بودند در مادر بروز می کرد و در بعضی از ادوار و کشورها تا هشتاد درصد از بانوان آل زده به هلاکت می رسیدند.

 

آه باران

آلبوم "آه باران" شجریان چقدر قشنگ نیست...

جز 3 دقیقه ی اول آلبوم دیگه از هیچ قسمتش خوشم نیومد. مسخره بود واقعا

عید همه تون مبارک

امسال عید خونه مون یه اتفاق بدی افتاد...

بابام دیشب یه چادر مسافرتی خریده بود، منم کنجکاو شدم ببینم جنسش چیه، قالب نکرده باشن بهش و ... بازش کردم. تا این جا همه چیز عادی بود، خدارو شکر چادر خوبی هم گرفته بود، فقط یه مشکل کوچولو پیش اومد... دیگه نمیتونستم جمش کنم. فنری بود یه قلق خاصی داشت که نه من بلد بودم نه بابام نه داداشم نه دامادمون نه هیچ کس دیگه

هیچی دیگه هر چی زور زدیم نشد... همونجوری ولش کردیم... خونه مون دیشب جای خوابیدن نداشتیم، شما فکر کنید یه چادر مسافرتی 12 نفره وسط خونه تون باشه و نتونید جمش کنید... خب شب عیده... مهمون میاد...

سرتون رو درد نیارم دیشب هر کی رد میشد یه متلک مینداخت به من. آدم چیزیو که بلد نیست ببنده باز نمی کنه، آدم خوبه یکم قبل کارش فکر کنه و ...

منم که مظلووووم، پشیموووون، خجالت زده ه ه ه ه

نصف شب به ذهنم رسید شاید بتونم تو اینترنت فیلم آموزشش رو گیر بیارم... رفتم دیدم بله، بودش (-:

دانلود کردم با هزار مکافات، صبح که بیدار شدم جمعش کردم، البته منظورم از صبح ساعت 12 بود ،

این بود وضعیت خانه ی ما در شب و لحظه ی سال تحویل

امیدوارم سال خوبی داشته باشید. امیدوارم سال خوبی داشته باشم. از بین اس ام اسای تبریک عیدی که واسم اومد از یکیش خیلییییی خوشم اومد. توش نوشته بود: عیدت مبارک قربونت برم، امیدوارم سال خوبی داشته باشی.

آخه خودم فرستاده بودم واسه خودم، همون لحظه هم رسید و دلیوری داد (-:

کنت دومونت کریستو - پست پایانی

کنت مونت کریستو تو این انتقامی که گرفت یه سری از آدمای بی گناه هم همراه بقیه مجازات شدن. خیلی واسم جالب بود وقتی که ماکزیمیلین ماجرای قتل های خونه ی ویلفور رو واسه کنت تعریف کرد و گفت که والانتین هم داره مثل بقیه مسموم میشه کنت مونت کریستو گفت:

-برای من چه اهمیّت داد؟ آیا من این اشخاص را می شناسم؟ و باید یکی را قربانی کنم تا دیگری نجات یابد؟ نه، من تفاوتی میان گناهکار و قربانی نمی بینم.

خب این جور طرز تفکر باعث میشه آدم به این نتیجه برسه که اونجوریا هم که کنت میگه نیست و کاراش بیشتر جنبه ی انتقام گیری داره تا اجرای عدالت خداوند و مکافات عمل

یا مثلا بعدش که ماکزیمیلین میگه  من والانتین رو دوست دارم مونت کریستو میگه:

((بدبخت! تو والانتین را دوست داری؟ تو دختری از این نژاد ملعون را دوست داری؟))

این حرف کسیه که خودش رو اجرا کننده ی مجازات الهی میدونه و یه جورایی پیامبر خداست! مطمئنا تو این ماجرا والانتین هیچ گناه و نقشی نداشته، اما برای مجازات شدن پدرش خیلی راحت قربانی میشه...

حالا جالبه همین آدم وقتی میفهمه که ماکزیمیلین والانتین رو دوست داره میگه:

-ببینید دوست عزیزم،  خداوند چگونه می تواند خودستاترین و سردترین مردان را در برابر نمایشی که به آن ها نشان می دهد تنبیه کند. من که بی تأثیر و کنجکاو، گسترش این تراژدی شوم را نگاه می کردم، در آن ناظر بودم، مانند فرشته ی شرّ از بدیهایی که مردم به هم می کنند، و ارتکاب آن برای ثروتمندان و نیرومندان در پناه راز و رازداری آسان است می خندیدم، حالا به نوبه ی خود احساس می کنم، به وسیله ی این ماری که حرکت موّاجش را نگاه می کردم گزیده شده ام؛ نیش به قلبم فرو رفته است.

بعد میره و والانتین رو نجات میده، نه برای این که اون بیگناهه، برای این که ماکزیمیلین اونو دوست داره. خب این خیلی طرز فکر حقیری رو میرسونه.

به جز والانتین افراد بی گناه دیگه ای هم بودن که مجازات شدن. ادوارد مسموم شد و مرد. ژولی آبروش رو از دست داد و غرورش شکست. آلبر شرافت خانوادگی ش رو از دست داد و ...

نمیشه بین عدالت خدا و مکافاتش فاصله ایجاد کرد. کنت مونت کریستو انقدر تشنه ی انتقام بود که بقیه براش فقط وسیله ی رسیدن به این خواسته بودن نه یه انسان مثل خودش.

جالبیش اینجاست که بعد از این که انتقامش تموم میشه و میره تو قلعه ی دیف که سیاه چالش رو ببینه ، وقتی که شک کم کم داشته وارد دلش میشده و آزارش میداده و همچنین وارد ذهن خواننده،  چشماش رو میبنده و از آبه فاریا میخواد که بهش بفهمونه که تردیدش درسته و کارش اشتباه بوده یا نه. بعدش نگهبان میاد و پیراهن آبه فاریا رو میاره و چشم کنت می افته روی این جمله ی پیراهن:

((خداوند گفته است:

تو دندان های اژدها را خواهی کند و شیران را از پای درخواهی آورد.))

بعدش هم  که کنت از خوشحالی فریاد میزنه و از ابه فاریا تشکر میکنه.

 یعنی کارش پیش خدا تایید شده!

خب وقتی میگن دنیا جای انتقام گرفتن نیست واسه همینه دیگه. امکان نداشت کنت مونت کریستو بتونه بدون اینکه به اطرافیان اون سه نفر ظلم کنه انتقام کاملی ازشون بگیره، و متاسفانه صبر نکرد تا اون دنیا برسه و خدا که محدودیت ماها رو نداره به جاش انتقامش رو تمام و کمال بگیره

ماه منیر مینوی

از دوستان و آشنایان خانوم ماه منیر مینوی عاجزانه درخواست میکنم از ایشون بپرسند که رویایی یعنی چی؟؟؟

کنت به صورت رویایی خندید...، کنت به حالت رویایی گفت...

صد بار این کلمه رو تو جاهای مختلف به کار بردی، بسه دیگه، خسته م کردی واقعا

آخه عزیزم، رویایی یعنی چی؟ الان من چجوری باید تجسم کنم رویایی شما رو؟ این کلمه های قشنگو از کجا میاری فدات شم؟ هان؟

یه مطلب دیگه در مورد پاورقی باید بگم... واقعا کتاب از نعمت پاورقی محروم بود. از هر ۲۰ تا کلمه ای که احتیاج مبرم به توضیح در پاورقی داشت ایشون یه دونه ش رو خیلی کوتاه و مختصر توضیح میداد!

من نمیدونم واقعا تو این دو سال شما چیکار داشتی میکردی؟ یکم از ذبیح الله یاد بگیر خانووووم. پاورقی های کتاباش از خود متن قشنگ تر و جذاب تره. واقعا سوادتون قابل مقایسه نیست با ذبیح الله منصوری

کنت دومونت کریستو 17

امروز خلاصه برداری از کنت دومونت کریستو رو تموم کردم، این تیکه رو تو کاغذ نوشته بودم و یادم رفته بود تو وبلاگم وارد کنم. همون قسمتیه که کنت دومونت کریستو با ویلفور واسه اولین بار دیدار میکنن، از تیکه های طلائیه کتابه...

من همچنان که برای هر انسانی یک بار در زندگی اتفاق می افتد، روزی به وسیله ی شیطان ربوده شده و بر روی بلندترین کوه های روی زمین قرار گرفته ام. شیطان از انجا تمامی دنیا را به من نشان داد و همان طور که پیش از آن به مسیح گفته بود، به من گفت: (( ای فرزند انسان، نگاه کن و ببین، برای آنکه مرا بپرستی، چه می خواهی؟))

آنگاه من با خود اندیشیدم، زیرا مدت ها بود که یک جاه طلبی هولناک قلب مرا می بلعید. پس به او جواب دادم: (( گوش کن، من همیشه شنیده ام که از مشیت الهی سخن می گویند، اما هرگز آن را یا چیزی شبیه به آن را ندیده ام، و به این نتیجه رسیده ام که مشیت الهی وجود ندار. من می خواهم که مشیت الهی باشم، زیرا آنچه را من زیباترین، بزرگترین و عالی ترین می دانم، پاداش دادن و مجازات کردن است.

شیطان سر به زیر افکند، آهی کشید و گفت:

((تو اشتباه می کنی، مشیت الهی وجود دارد، ولی چون دختر خداوند است، او هم چون پدرش نادیدنی است تو او یا چیزی شبیه به او را ندیده ای، زیرا او از راه های ظلمانی می گذرد، و از دست آویز های مخفی استفاده می کند. تنها کاری که می توانم برای تو انجام دهم این است که تو را عامل او قرار دهم))

معامله انجام پذیرفت، شاید من در این معامله روح خودم را از دست داده باشم، اما مهم نیست، اگر باز هم لازم باشد آن را انجام می دهم.

کنت دومونت کریستو 16

دیوانه شدن دوویلفور انتقام دیوانه فرض کردن ادموند توسط رئیس زندان و انتقال او به به سیاهچال زندان خودکشی مورسرف انتقام اقدام ادموند به خودکشی و انجام آن تا مرز مرگ گرسنگی دانگلار انتقام مرگ پاپا دانتس بر اثر گرسنگی... به نظر من از بین این سه نفر دانگلار از همه بیشتر گناهکار بود ولی از همه کمتر مکافات کشید. چون اوّلا شروع کننده ی این فتنه اون بودش و اگه از شرایط فرناند سوءاستفاده نمیکرد و اونو آلت دست خودش قرار نمی داد هیچ کدوم از این اتفاقات نمی افتاد. ثانیا برای انجام دادن این جنایتش هیچ بهونه این نداشت... فرناند که عاشق بود و این کار رو واسه رسیدن به عشقش انجام داده بود... کارش رو تایید نمی کنم اما تو شرایط عادی نبود و عشق واقعا آدم رو کور میکنه و عقلو تعطیل... ویلفور هم که تو مراسم نامزدی ش این اتفاق افتاد و مسلما هیچ کس دوست نداره تو شب نامزدیش کاری کنه که همسرشو از دست بده، همچنین پای جون پدرش هم در میون بود و یه بهونه واسه آروم کردن وجدانش داشت... اما دانگلار نه عشقی داشت، نه همسری و نه پدری که بخواد حفظشون کنه. فقط و فقط جاه طلبی و پست فطرتیش باعث انجام دادن این کار شد. جالبه که قهرمان عدالت محور ما (!) که از اون دو نفر با اون سختی انتقام میگیره وقتی به مجرم اصلی میرسه شل میشه و میبخشدش... تازه یه سرمایه هم واسه ش میذاره که زندگی ش رو بگردونه!

کنت دومونت کریستو 15

اگه کسی فهمید شخصیت شاتو-رنو برای چی تو کتاب با اسم اومده به منم بگه، خیلی دوست دارم بدونم!

ایشون عزیز دل هستن قبول، جای منم تنگ نکرده، اما اگه نبود آیا کوچکترین مشکلی پیش می اومد؟؟ به جان خودم نه

دوما جان اینو واسه چی اورده بودی فدات شم؟

کنت دومونت کریستو 14

رابطه ی اوژنی با لوئیز دارمییی خیلی قشنگ و ظریف توضیح داده شده بود...

غرور اوژنی... نفرتش از مردها... این که همیشه با لوئیز بود...

یا اونجایی که لباس مردونه رو با سرعت می پوشه و دوما میگه : که اثبات می کرد بار اول نیست که او برای تفریح لباس جنس مذکر را می پوشید!

یا اونجایی که موهاشو با قیچی میبره و به لوئیز میگه:

-آیا من با این چهره صدبار زیباتر نیستم؟ به نظرت نمی رسد که این قیافه برایم مناسب تر است؟

لوئیز فریاد زد:

-تو درهر حال زیبایی.

یا اون تیکه از صحبت هاشون که اوژنی میگه:

-به چی نگاه می کنی؟

-به تو. در واقع تو با این قیافه پرستیدنی هستی. مردم فکر می کنند تو مرا بلند کرده ای!

-البته حق دارند این طور فکر کنند.

-آه، اوژنی، تو قسم خورده ای!

یا اون صحنه که میخواستن چمدون رو ببندن و لوئیز میگه: من به قدر کافی زور ندارم اوژنی، تو آن را ببند. بعد اوژنی با زانوهاش میره روی چمدون و لوئیز قلاب رو میندازه تو جاش و در چمدون رو می بنده.

و بالاخره آخرین صحنه ای که این دوتا توش بودن، یعنی اون جا که آندره آ از دودکش شومینه می افته تو اتاقشون (اتاق دو تخته) و میبینه که کنار همدیگه روی یه تخت خوابیدن...

نمیدونم مترجم سانسور کرده بود یا خود متن رو اورده بود. اگه سانسوری هم بود خداوکیلی قشنگ سانسور کرده بود، ما که فهمیدیم ((-:

کنت دومونت کریستو 13

این یه قسمتی از نامه ای بود که کنت برای مورل و والانتین نوشت و قسمت آخر داستان بود. خیلی جمله ی سنگینیه، من قبلا به این موضوع فکر کرده بودم اما به این قشنگی نتونسته بودم فکرمو به زبون بیارم. خیلی کیف داره وقتی فکرتو از زبون یکی دیگه اونم به این قشنگی میشنوی...:

امّا در باره ی شما مورل، همه ی راز رفتار من نسبت به شما این است: در این دنیا نه خوشبختی هست، نه بدبختی. فقط قیاس یک حالت با حالتی دیگر است. تنها کسی که حدّ اعلای بدبختی را شناخته باشد می تواند حدّ اعلای خوشبختی را درک کند. ماکزیمیلین، می بایست انسان خواسته باشد بمیرد تا بداند زنده بودن چقدر خوب است. پس زندگی کنید و خوشبخت باشید، فرزندان عزیزم، و هرگز فراموش نکنید که تا روزی که خداوند بخواهد آینده ی انسان را آشکار کند، همه ی شناخت انسان در دو کلمه خلاصه می شود:

انتظار کشیدن و امیدوار بودن.

کنت دومونت کریستو 12

این آخرین مکالمه ی ادموند و مرسدس هستش... خوندنش خیلی واسم سخت بود.یکی از نتایج انتقام ادموند بود... واقعا مثل یه صاعقه بود و تو طول 6 ماه زندگی مرسدس رو ویرون کرد و متاسفانه بعدش بهش زندگی بهتری رو نداد، تنها گذاشتش و رفت... این اصلا عادلانه نبود :

-ادموند، می دانم چه می خواهید بکنید، اما نمی توانم بپذیرم. پسرم اجازه نمی دهد.

-من از اینکه خلاف میل آلبر دومورسرف برای شما کاری انجام دهم، خودداری می کنم، نیّات او را خواهم دانست و طبق خواست او عمل خواهم کرد. امّا اگر آنچه را می خواهم برای شما انجام دهم، آلبر پذیرفت، آیا شما بدون نفرت قبول می کنید؟

-ادموند شما می دانید که من دیگر یک مخلوق متفکّر نیستم، تصمیمی نمی توانم بگیرم جز اینکه هرگز تصمیم نگیرم. خداوند مرا چنان در توفان هایش تکان داده است که من اراده ام را یکسره از دست داده ام. مثل گنجشکی که در پنجه های عقاب باشد، در دست های او هستم. خدا نمی خواهد من بمیرم، پس زنده هستم، اگر برای من کمکی بفرستد دلیل آن است که او می خواهد، و من آن را می پذیرم.

مونت- کریستو گفت:

-خانم، توجه کنید که خداوند را به این طریق پرستش نمی کنند. خدا می خواهد که او را درک کنند و قدرتش را بپذیرند. برای همین است که به ما اختیار انتخاب داده است.

مرسدس فریاد زد:

-بدبخت، با من این طور حرف نزنید. اگر من تصور می کردم که خداوند به من اختیار انتخاب داده است، چه چیزی برایم می ماند که خود را از ناامیدی برهانم؟

مونت – کریستو تا حدّی رنگ باخت، و خرد شده در این شدّت رنج سر به زیر افکند. دستش را دراز کرد و گفت:

((نمی خواهید به من به امید دیدار بگویید؟))

مرسدس آسمان را با حالتی شکوهمند نشان داد و گفت:

-بعکس، به شما به امید دیدار می گویم و ثابت می کنم که هنوز امیدوارم.

مرسدس پس از آنکه دست کنت را با دست لرزان خود لمس کرد، خودش را به پلکان افکند، از آن بالا رفت و از نظر کنت ناپدید شد.

آنگاه موت – کریستو آهسته از خانه بیرون رفت و راه بندر را در پیش گرفت.

امّا مرسدس هرچند مقابل پنجره ی اتاق کوچک پدر دانتس ایستاده بود، دور شدن کنت را ندید. چشمان او در دوردست کشتی را جستجو می کرد که پسرش را به جانب دریای گسترده می برد.

درست است که صدای او، برخلاف تمایل خودش، آهسته زمزمه می کرد:

((ادموند، ادموند، ادموند.))


من فصل 112 به اسم عزیمت که متن بالا توش بود رو دو بار خوندم. بعد از این که کتاب تموم شد یک بار دیگه رفتم این فصل رو خوندم. در مورد مرسدس نمی دونم چی باید بگم.

مطمئنا همه ی اونایی که کتابو خوندن دوست داشتن کنت با مرسدس ازدواج کنه، مخصوصا حالا که مورسرف مرده... این قسمت ماجرا واقعا اعصاب خورد کن بود. هر دفعه یادش می افتم نفسم به شماره می افته.

دوما چقدر قشنگ عشق مادری و عشق به ادموند رو نشون میداد...

این تیکه ی آخرش فوق العاده بود. با چشماش به پسرش نگاه میکرد و ناخوداگاه رو لباش اسم ادموند بود. دو قسمت از قلبش که هر دوتا ازش دور میشدن و هیچ وقت نمیتونست هر جفتشون رو یکجا داشته باشه.

واقعا حقش نبود انقدر تنها و بدبخت بمونه

کنت دومونت کریستو 11

میدونم دیگه زیادی در مورد کنت مونت کریستو پست گذاشتم اما آخه شما نیگا کنید چقدر قشنگه این متن... آدم کفش میبره خب :

راهنما دور شد و مشعل را با خود برد.

کنت درست گفته بود؛ تازه چند ثانیه در تاریکی مانده بود که همه چیز را مثل روز روشن تشخیص داد.

آنگاه همه ی اطراف خود را نگاه کرد، سیاه چال خود را به طور واقعی شناخت؛ با خود گفت:

((بله، این سنگی ست که روی آن می نشستم! این اثر شانه های من است که دیوار را گود کرده است. این اثر خونی است که روزی که خواستم پیشانی ام را به دیوار بکوبم و خرد کنم، از پیشانی ام جاری شد... آه، این اعدادی است... به خاطر دارم، روزی که سن پدرم را محاسبه می کردم تا بدانم آیا او را زنده خوام یافت، و سن مرسدس را برای آن که بدانم آیا او را آزاد می یابم نوشتم... پس از انجام دادن محاسبه لحظه ای امیدوار شدم... من محاسبه را بدون گرسنگی و بدون بی وفایی کرده بودم!))

کنت دومونت کریستو 10

این مربوط به اون قسمتی میشه که کنت تسلیم احساسش شد و خواهش مرسدس رو قبول کرد و تصمیم گرفت فردا تو دوئل خودش کشته بشه...

چقدر قشنگ تشبیه کرده... واقعا هنر دوما لذت بخشه و حسادت برانگیز... :

شما که این حرف را می زنید، اگر وسعت فداکاری را که به خاطر شما می کنم می دانستید چه می گفتید؟ فرض کنید که استاد ازل، پس از خلقت دنیا، در یک سوّمی راه خلقت توقف می کرد تا فرشته ای را از اشک ریختن برای جنایاتی که ما باید روزی در برابر او مرتکب شویم باز دارد. فرض کنید که خدا پس از آنکه تدارک همه چیز را دیده بود، همه چیز را پُر و زاینده کرده بود، در لحظه ی تحسین شاهکار خودش خورشید را خامومش می کرد و جهان را با یک ضربه ی پا در ظلمت ابدی می افکند، آنگاه تعبیری از آنچه من کرده ام خواهید داشت. نه، شما هرگز نمی توانید آنچه را من در این زمان با از دست دادن زندگی، از دست می دهم، در ذهنتان مجسم کنید.

مرسدس کنت را با نگاهی که در عین حال حیرت، تحسین و سپاسگذاری او را بیان می کرد نگریست.

...