کنت دومونت کریستو 12
این آخرین مکالمه ی ادموند و مرسدس هستش... خوندنش خیلی واسم سخت بود.یکی از نتایج انتقام ادموند بود... واقعا مثل یه صاعقه بود و تو طول 6 ماه زندگی مرسدس رو ویرون کرد و متاسفانه بعدش بهش زندگی بهتری رو نداد، تنها گذاشتش و رفت... این اصلا عادلانه نبود :
-ادموند، می دانم چه می خواهید بکنید، اما نمی توانم بپذیرم. پسرم اجازه نمی دهد.
-من از اینکه خلاف میل آلبر دومورسرف برای شما کاری انجام دهم، خودداری می کنم، نیّات او را خواهم دانست و طبق خواست او عمل خواهم کرد. امّا اگر آنچه را می خواهم برای شما انجام دهم، آلبر پذیرفت، آیا شما بدون نفرت قبول می کنید؟
-ادموند شما می دانید که من دیگر یک مخلوق متفکّر نیستم، تصمیمی نمی توانم بگیرم جز اینکه هرگز تصمیم نگیرم. خداوند مرا چنان در توفان هایش تکان داده است که من اراده ام را یکسره از دست داده ام. مثل گنجشکی که در پنجه های عقاب باشد، در دست های او هستم. خدا نمی خواهد من بمیرم، پس زنده هستم، اگر برای من کمکی بفرستد دلیل آن است که او می خواهد، و من آن را می پذیرم.
مونت- کریستو گفت:
-خانم، توجه کنید که خداوند را به این طریق پرستش نمی کنند. خدا می خواهد که او را درک کنند و قدرتش را بپذیرند. برای همین است که به ما اختیار انتخاب داده است.
مرسدس فریاد زد:
-بدبخت، با من این طور حرف نزنید. اگر من تصور می کردم که خداوند به من اختیار انتخاب داده است، چه چیزی برایم می ماند که خود را از ناامیدی برهانم؟
مونت – کریستو تا حدّی رنگ باخت، و خرد شده در این شدّت رنج سر به زیر افکند. دستش را دراز کرد و گفت:
((نمی خواهید به من به امید دیدار بگویید؟))
مرسدس آسمان را با حالتی شکوهمند نشان داد و گفت:
-بعکس، به شما به امید دیدار می گویم و ثابت می کنم که هنوز امیدوارم.
مرسدس پس از آنکه دست کنت را با دست لرزان خود لمس کرد، خودش را به پلکان افکند، از آن بالا رفت و از نظر کنت ناپدید شد.
آنگاه موت – کریستو آهسته از خانه بیرون رفت و راه بندر را در پیش گرفت.
امّا مرسدس هرچند مقابل پنجره ی اتاق کوچک پدر دانتس ایستاده بود، دور شدن کنت را ندید. چشمان او در دوردست کشتی را جستجو می کرد که پسرش را به جانب دریای گسترده می برد.
درست است که صدای او، برخلاف تمایل خودش، آهسته زمزمه می کرد:
((ادموند، ادموند، ادموند.))
من فصل 112 به اسم عزیمت که متن بالا توش بود رو دو بار خوندم. بعد از این که کتاب تموم شد یک بار دیگه رفتم این فصل رو خوندم. در مورد مرسدس نمی دونم چی باید بگم.
مطمئنا همه ی اونایی که کتابو خوندن دوست داشتن کنت با مرسدس ازدواج کنه، مخصوصا حالا که مورسرف مرده... این قسمت ماجرا واقعا اعصاب خورد کن بود. هر دفعه یادش می افتم نفسم به شماره می افته.
دوما چقدر قشنگ عشق مادری و عشق به ادموند رو نشون میداد...
این تیکه ی آخرش فوق العاده بود. با چشماش به پسرش نگاه میکرد و ناخوداگاه رو لباش اسم ادموند بود. دو قسمت از قلبش که هر دوتا ازش دور میشدن و هیچ وقت نمیتونست هر جفتشون رو یکجا داشته باشه.
واقعا حقش نبود انقدر تنها و بدبخت بمونه
جهان را بلندی و پستی تویی