صفحه 400:

در سيره ابن هشام از قول پيغمبر اسلام نقل شده كه: ((هيچ پيغمبري نيست كه گوسفند نچرانيده باشد.)) مسلما مقصود او پيغمبراني است كه خود به آن معتقد است، يعني پيغمبران سلسله ي ابراهيم كه همه چوپان بوده و در محروم ترين گروه اجتماعي قرار داشته اند.

اين اصل تاريخي كه پيامبران شرق، يعني پيامبران چين و ايران و هند همه وابسته به طبقات بالا بوده اند و پيغمبران ابراهيمي همه وابسته به طبقات محروم، براي يك جامعه شناس و مورخ بي نهايت قابل تأمل و بررسي است و او را در شناخت جهت اصلي اين اديان كمك مي كند.

به عنوان مثال در چين، كنفوسيوس يك نجيب زاده ي چيني است كه پدرش خازن يكي از پادشاهان چين است و خودش ابتدا مستوفي بوده و بعد معلم اشراف و سپس يكي از وزراي سرزمين لو. در هند همه ي پيامبران و حتي مقدسين هندي از طبقه ي كاشاتريا هستند كه طبقه اي از شاهزادگان و مهارجه ها مي باشند. بودا خود شاهزاده ي قوم ساكيا است. مهاويرا شاهزاده اي است از طبقه ي كاشاتريا. در ايران، زرتشت پدرش مغ بزرگ است، يعني سر دسته ي روحانيان بزرگ مذهب ميترائيسم يا مِهر پرستي - كه از طبقات بسيار بالاي جامعه است - و مادرش شاهزاده است. ماني، هم از طرف پدر و هم از طرف مادر شاهزاده ي اشكاني است و چون در زمان تولد او اشكانيان سلطنت دارند، ماني در دربار اشكاني متولد شده و رشد مي كند. مزدك با اينكه عقايد ضد مالكيت هاي بزرگ و ثروت را ارائه مي دهد، باز هم به قدري بينش اشرافي دارد كه طبقات آسمان را به تقليد از درجات اداري ساسانيان تحليل مي كند و خودش، چنان كه اغلب مستشرقين من جمله پرفسور ادوارد براون مي گويند، از اشراف مهاداريا است.

طرز بعثت اين پيغمبران كاملا روشن است. هم شان بدون استثناء به محض اينكه مي خواهند رسالت پيغمبري و ديني خود را اعلام كنند، بدون اينكه با مردم حرف بزنند به طرف دربار يك پادشاه مي روند.

كنفوسيوس به دربار پادشاه لو مي رود. زرتشت كه در آذربايجان مبعوث مي شود، يكراست به سوي گشتاسب در بلخ روانه مي شود و با دربار گشتاسب پيوند خانوادگي مي بندد و تا هنگام مرگ در همان جا مي ماند. ماني خطبه ي تاج گذاري  شاپور را مي خواند و مي گويد من در خدمت شاپور به هند و سرانديب و ... رفتم. بينش اشرافي ماني در تفكر او كاملا تاثير گذاشته، به حدي كه مي گويد: ((دنيا از دو زروان تشكيل شده: زروان نور و روشنايي و زروان تاريكي و ظلمت.)) آن وقت همه ي اشياء دنيا و همه ي امور دنيا را وابسته به يكي از اين دو زروان مي داند و مي گويد: ((كسي كه پيروز مي شود وابسته به زروان روشن است و كسي كه شكست مي خورد وابسته به زروان تاريك.)) نفس شكست و نفس ضعيف بودن در نظر او محكوم و منفور و گناه است و نفس پيروزي و فتح، نور است.

در غرب نيز كه معمولا حكماي اخلاقي نقشي پيغمبرانه در جامعه ي خود ايفا مي كرده اند (هرچند در توده ي بي اثر) از قبيل حكماي سبعه، سقراط، افلاطون، ارسطو، اپيكور، رواقيون و در رم، سلن، همگي وابسته با اريستوكرات ها هستند و دشمن دموكراسي و تحقير كننده ي توده ي مردم و ستايشگر خدايان، نجبا و قهرمانان كه از جنس ممتاز و انحصاري اند!

اما پيامبران ابراهيمي كه آخرين آن ها پيامبر اسلام است، همان طور كه خود پيغمبر اسلام گفته و تاريخ هم اين حرف را تأييد كرده است، همه چوپان بوده اند، يعني وابسته به محروم ترين طبقات اجتماع. طرز بعثت شان نيز كاملا بر خلاف پيامبران طبقه ي اول است.

آن ها تا به پيغمبري مبعوث مي شوند، يكراست به طرف يك صاحب قدرت بزرگ رفته و به او متوسل مي شوند؛ ولي اين ها تا به پيغمبري مبعوث مي شوند، بر قدرت هاي موجود زمانه مي شورند. ابراهيم تا به پيغمبري مبعوث مي شود، تبرش را بر مي دارد و به طرف بت ها حمله مي كند.

موسي كه در ابتدا يك اسير و يك وابسته به اقليت بني اسرائيل بود و چوپاني مي كرد، وقتي به پيغمبري مبعوث مي شود، با چوب دستي چوپاني اش بر سر قدرت و جبروت فرعون مي كوبد و همچون يك انقلابي عصيانگر قيام مي كند.

و پيغمبر اسلام تا مبعوث مي شود، به روايت تاريخ، برگان و بيگانگان و به اصطلاحي كه قرآن از قول اشراف قريش نقل مي كند، اراذل ناس (يعني بي سر و پاها و وابستگان به طبقات محروم، يعني آن ها كه رنج مي برند و كار مي كنند و نمي خورند) دورش را مي گيرند و بعد هم تمام جنگ پيغمبر اسلام با باغ داران طائف، برده داران ثقيف و تاجران و ثروتمندان و خواجگان قريش بوده است.

در بدر كه قريشيانِ مكه، پاره هاي جگر خود، يعني بزرگان و نامداران خود را به جنگ فرستاده بودند، پيغمبر به يارانش مي گويد ((پاره هاي جگر مكه را بزنيد و آن آدم هاي بيچاره اي را كه دنبال اين ها راه افتاده اند، نديده بگيريد)) و مسلمين همواره دنبال اين اشراف بودند تا آن ها را بزنند، زيرا كه جنگ و مبارزه بين اين دو بوده است.

كتاب هاي پيغمبران ابراهيمي نشان مي دهد كه اين ها همواره از چه رنج مي بردند و چه كساني در برابر اين ها ايستادگي مي كردند:

بلعم باعورا، مظهر روحانيت منحط؛ فرعون مظهر اقتدار سياسي و اجتماعي؛ و قارون مظهر سرمايه داري.

اين سه سمبل است كه در قرآن از آنان به نام مُترِفين و ملاء نام برده شده است. مترف در لغت يعني كسي كه به قدري پول و قدرت دارد كه به خودش مي نازد و احساس مسئوليتي نمي كند. و ملاء يعني قدرتمندان و رؤسا.

لبه ي تيز مبارزات نهضت هاي پيامبران ابراهيمي هميشه ملاء و مترفين بوده اند كه سمبل هايشان قارون و بلعم باعورا و فرعون است؛ تا به اسلام كه مي رسد اين وجهه از مبارزه به حد اعلاي خود مي رسد و دو آرزوي دائمي طبقات محرومي كه در طول تاريخ بشر از فرعون و قارون و بلعم باعورا رنج مي بردند و همواره آرزومند حكومت حق و عدالت بودند. در اسلام به صورت دو اصل عدل و امامت به طور روشن اعلام مي شود.

عدل و امامت دو دعوت اسلام است خطاب به همه ي گروه هايي كه ستم مي بينند و محروميت مي كشند و در جامعه از همه ي حقوق محروم اند و همين دو دعوت است كه جامعه ي ايراني را به سوي خود جلب مي كند و دل هاي مجروح و ستم ديده اي را كه هزاران سال رنج مي بردند به خودش مي گراياند.