در ازل داده ست ما را ساقی لعل لبت

جرعه ی جامی که من مدهوش آن جامم هنوز

 

مدهوشان، بی خودان و پاکان و عارفان مست اند. آنان را نه زبان در دهان، بلکه هر موی بر اعضا، حمد و ثنای حضرت معشوق می کند.

سعدی:

1: به کنج خلوت پاکان و پارسایان آی     نظاره کن که چه مستی کنند و مدهوشی

2: بنشین که هزار فتنه برخاست     از حلقه ی عارفان مدهوش

3: خود نه زبان در دهان عارف مدهوش     حمد و ثنا می کند، که موی بر اعضا

امّا آن جرعه ای که ساقی ازلی به خواجه ی شیراز و همه ی عاشقان و عارفان داده است و ایشان همواره مست و مدهوش اند، این است که : الست بربکم؟ آیا من محبوب و معشوق شما نیستم؟ عاشق بیچاره به سوال است که مست شده است و به جواب است که مکرم و عزیز شده است.

شمس مغربی:

من مست و خراب و می پرست آمده ام     مدهوش ز باده ی الست آمده ام

تا ظن نبری که باز گردم هشیار     هم مست روم، از آنکه مست آمده ام

ای عزیز، همه ی ما الست بربکم را در ازل شنیده ایم و بلی را گفته ایم، فراموش کرده ایم سوال و جواب را. غوغای عالم کثرت، گوشهامان را کر و چشمهامان را کور و زبانمان را لال و دلهامان را سنگ کرده است.