تو اون چند سالی که نیه توچکا تو خونه ی شاهزاده زندگی میکرده کل داستان مربوط میشه به تمایل و عشقش به کاتیا دختر شاهزاده که هم سن خودش بوده و فوق العاده زیبا بوده و همه دوسش داشتن. بعد از بی محلی ها و تحقیر های کاتیا نسبت به نیه توچکا و خیلی ماجرا هایی که داشتن بالاخره دختر شاهزاده از خر شیطون پیاده میشه و اعتراف میکنه که اونم به نیه توچکا علاقه داره و یه محبت زیادی به همدیگه پیدا میکنن.

داستایوفسکی انحراف جنسی رو کاملا تو رابطه شون نشون میده. این که نیه توچکا همیشه آرزو داشته کاتیا رو ببوسه و چندین بار هم این کار رو انجام میده،  بعد از ابراز علاقه ی کاتیا به اون با هم تو یه رختخواب میخوابن و تا صبح همدیگه رو میبوسن و محکم تو آغوش میگیرن و ...

نمیدونم هدفش از این قسمت داستان چیه؟ لابد میخواسته بلوغ زودرس تو بچه ها رو نشون بده! و ربطش بده به کودکی نیه توچکا و شرایطی که تو محل زندگی ش بوده.

تو قسمت های بعدی داستان که خانواده ی شاهزاده به مسکو میرن و الکساندرین میخائیلوونا سرپرستی کاتیا رو برعهده میگیره داستان به اوج کسل کننده گیش میرسه و آخر سر هم ناتموم میمونه.

یه جای جالب داستان اونجاست که نیه توچکا کلید کتابخونه رو پیدا میکنه و بدون اطلاع الکساندرین میخائیلوونا وارد کتابخونه میشه و از کتاب ها و رمان های نامناسب و مستهجنی که اون تو بودن میخونه و بعد خودش تعریف میکنه بخاطر روح پاک و تربیت خوبی که داشته روحش آلوده نشده!

والا این که از بچگیش انحراف جنسی شدیدی داشت، خیلی جالب بود برام منظورش از روح پاک چیه.

تو داستان های قبلی ای که از داستایوفسکی میخوندم یکی از مشخصه هاش این بود که آدم میتونه با شخصیت های داستان همزاد پنداری قوی ای داشته باشه. به خاطر این که داستایوفسکی حالت های روحی شخصیت هاش رو خیلی عالی و ملموس توضیح میده ، ولی تو این داستان اصلا از این خبرا نبود. شخصیت نیه توچکا اصلا قابل درک نبود. آدم یک لحظه هم نمیتونست خودش رو به جای اون بذاره.

داستایوفسکی این رمان رو زمانی نوشته که بدهکار بوده و واسه این رمان از سردبیر یه روزنامه پیش پرداخت گرفته بوده و به وسیله ی اون بدهی هاش رو صاف کرده بوده و یه جورایی مجبور بوده تو فلان تاریخ فلان صفحه از رمان رو تحویل بده. خداروشکر که ادامه ش رو نتونست بنویسه

درضمن از ترجمه ی رمان خیلی راضی بودم. لذت بردم واقعا. اولین کتابی بود که از آقای قاضی میخوندم. خیلی عالی بود. خدا رحمتشون کنه.

یه خلاصه ی کوتاه از داستان رو میتونید تو این آدرس بخونید:

http://www.hamnavayi.com/news/show/25