داستان با فرار پیرمرد و دختر جوان پایان می یابد. این داستان تقریباً از کتاب انتقام وحشتناک اثر گوگول الهام پذیرفته است، که در آن، یک جادوگر، بطور پنهانی عاشق دختر خود کاترین است. او تمام علائم و وسایل غیبی، معجون ها و نفرین ها را بکار می برد تا دخترش را از شوهرش جدا سازد.

همه پدیده ها، حتی طوفان روی رودخانه دنیپر که گوگول از آن سخن گفته در این قصه آمده است، منتهی در قصه کاترین و اردینوف به طوفان بر روی ولگا مبدل می شود. با این وجود، این جا دیگر صرفاً یک تقلید ادبی نیست.

اردینوف، این مرد متفکر، که در مطالعات و افکار خود طوری محو است که از زندگی عادی دور افتاده و به اندازه یک کودک در آن وارد نیست، شیطنت ها و خشونت های دوستان خود را که از رفتار عجیب و غریب او به خشم آمده اند تحمل می کند، خود داستایفسکی است. عشق مرد جوان به کاترین همان عشق او به خانم پانایف است که بواسطه سدّی از موانع اجتماعی از او جدا می شود، داستایفسکی در شب های مهتابی می نویسد: ((من بیست و هفت سال دارم و هرگز کسی را ندیده ام، به من اعتماد کنید. هرگز زنی در زندگی من نبوده است، هرگز، هرگز. دوست و آشنایی نداشته ام. و من هر روز فکر می کنم که سرانجام لحظه ای خواهد آمد که من هم با کسی برخورد کنم)).

این هنر نویسنده در بیان احلام و رؤیاها جز اینکه انتقاد معاصر را، که تحت تأثیر واقعیت گرائی و مسایل و مقتضیات اجتماعی قرار گرفته بود، به بیراهه بکشد و خشمگین سازد کاری نکرد. بیلینسکی ار غضب بر خود می پیچید. به آننکوف می نویسد: ((به شما گفته بودم که داستایفسکی رمان تازه ای به نام زن صاحب خانه منتشر کرده. این بدترین سفاهتی است که در همه عمر از این مرد سر زده است. هر کدام از کتاب های تازه او مرحله دیگری است در سقوط. ما اشتباه می کردیم که تصور می کردیدم نبوغی در این مرد وجود دارد... من که از نخستین معرّفان او بودم جز حماقت و نادانی کاری نکرده ام. به تازگی کتاب اعترافات روسو را می خواندم و از این آقای نویسنده بسیار متنفر شدم. او هم مثل داستایفسکی معتقد است که همه نژاد انسانی به خلقت او حسادت می ورزند و می خواهند شکنجه اش کنند)).

و گزارشی که بیلینسکی از کتاب زن صاحب خانه در نشریه معاصر می دهد یک ردّ و نفی جگر خراش است. از جمله می نویسد: ((در سراسر این داستان یک کلمه، یا یک جزء از یک جمله وجود ندارد که لطیف و زنده باشد. همه چیز آن در هم پیچیده و پر کشاکش است. هیچ کس، این جا بر پای خود راه نمی رود. همه چیز تصنعی و غلط است)).

داستایفسکی با خواندن این نقد جگر سوز بر جای خشک می شود. به میشل می نویسد: (( این سومین سال کار نویسندگی من است. مثل این که زندگی واقعی را درست نمی بینم. دقّت ندارم. گوئی جهان را از ورای پرده ای از مه می بینم. برادر باید همین جا توقف کنم. چه معرفی سرد و تلخی از من کرده اند. نمی دانم این دوزخ که برای خود ساخته ام تا کی مرا خواهد سوخت؟

((فقر، کار طاقت فرسا، پس کی به راحت و آرامش خواهم رسید؟))